<data:blog.pageTitle/>

آبی کبود

۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه

عصر خوابیدم ، تو خواب بیدار شدم و برق نبود ، در خونه رو باز کردم و رفتم بیرون ، خونه باز می‌شد به یه جایی شبیه محله‌های قدیمی شیراز ، بیرون هم همه جا تاریک بود اما یه چند نفر فندک و کبریت روشن کرده بودن . یه عالمه آدم جمع بودن تا آتیش‌بازی رو نگاه کنن ، همه سر‌ها رو به آسمون بود و مردم خوشحال بودن . دورتر از جمع ، زیر یه طاق ، یه عده نشسته بودن و یکی ساز میزد . من نه بلدم هیچ سازی بزنم نه اصلن هیچی ، اما آتیش بازی رو بیخیال شدم و رفتم وایسادم پیش اونایی که داشتن تو تاریکی به صدای ساز گوش می‌دادن . لباس خونه تنم بود ، لباس خونه ی امروزم ، یه تیشرت سفید که سر شونه اش پاره است و عین خیالم نبود . بعدش کم کم همه جا تاریک شد ، حتا اونایی هم که فندک و کبریت روشن کرده بودن هم نبودن ، تاریکی مطلق بود . از اون تاریکی هایی که چشم ها تو می‌بندی و باز می‌کنی و هیچ تغییری نمی‌بینی ، اونقدر تاریک . صدای ساز هم قطع شده بود ، اما غمم نبود ، نگران نبودم ، مدت طولانی همونجا ایستادم ، تنها چیزی که میدونستم این بود که کنارم آدم‌های دیگه‌ای هم هستن و تنها نیستم . مدت طولانی خواب تاریکی مطلق دیدم و وقتی بیدار شدم لبخند به لبم بود از خواب خوبی که دیده بودم .

برچسب‌ها: ,

۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

خب من باز امتحان دارم ، از وقتی اومدم اینجا نمیدونم چجوریه که برا امتحان ها عزا میگیرم ، قشنگ تحلیل میرم تا امتحان کوفتی رو بدم و تموم شه . اونروز همین جوری عزادار وایساده بودم کنار خیابون ، یه سگ کنار پام خوابیده بود که عادیه ، چون اینجا به جای گربه سگ می‌پلکه تو خیابوناش ، یه پیرزن که گمونم انگلیسی بود ، چون خب لهجه بریتیش داشت سربالایی خیابون رو میومد بالا ، پیرزن چاقی بود و پاهاش ورم کرده بود و به سختی راه میرفت ، کنارش یه دختر جوون هندی هم راه میرفت و مواظبش بود و با هم حرف میزدن ، به من که رسیدن پیرزنه بهم لبخند زد ، از این آدم های مهربونی بود که ته نگاهشون هم میشد کنجکاوی رو دید ، انگار با چشماش میپرسید این دختره قیافه اش به اینا نمیخوره ، یعنی مال کجاست ؟منم لبخند زدم ، اما زود سرم رو انداختم پایین ، چون من نمیتونم نگاه های طولانی رو تحمل کنم ، حالا حتا اگه یه پیرزن مهربون باشه ، وقتی از جلوم رد شدن ، دوباره نگاهشون کردم تا دور شدن ، حواسم پی پیرزنه و دختره بود که وسط این شلوغی و آدم ها با این آرومی راه میرفتن و حرف میزدن . بعد یه مرد از همون سمتی که پیرزنه دور شده بود اومد ، یه سبیل داشت که باریک تا پایین لبش میومد ، داشت میخندید ، تو بغلش یه خرگوش گنده ی سفید بود ، قد یه توله سگ ، با یه دستش زیر کمرش رو گرفته بود و با یه دست دیگه اش دو تاگوش های درازش رو . مرد لبخند میزد چون چیز عجیبی دستش بود و حالا که خیابون رو پایین میرفت و میرسید به شلوغی ، حتمن همه کفشون میبرید ، مرد که رفت سگ کنار پای من هم بیدار شد و رفت ، من هم که تا ابد قرار نبود اونجا وایسم منم رفتم ، چند دیقه بعد که داشتم سرپایینی رو پایین میومدم ، یه مرد با سبیل قشنگ و لبخند ، یه خرگوش گنده رو بغل کرده بود و جلو میرفت ، پشت سرش یه گله بچه جیغ شادی میکشیدن و یه مشت سگ پارس میکردن ، گمونم پارس خوشحالی ، منم عزادار نبودم دیگه گمونم ، تا اونجایی که یادم میاد .

برچسب‌ها: , , , ,

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

رنگين كمان

هوا آفتابه
باران مي‌باره
جاجيم فاطي
بر روي داره
فاطي نشسته
جاجيم مي‌بافه

پ.ن: يه تيكه از يه شعر ، توي يه كيهان بچه‌هاي قديمي

برچسب‌ها: