<data:blog.pageTitle/>

آبی کبود

۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

گذشته ها گذشته

خواهرم به بابا که داشت با من حرف می‌زد گفت میشه از درخت دو تا انار بچینم ؟ بابا گفت چرا نمیشه صبر کن خودم می‌رم بچینم ، گفتم بابا مگه انار هم دیگه مونده رو درخت ؟ نفهمید منظورم رو ، گفت بابا انارها که تازه رسیدن و با خوشحالی رفت . از پارسال اواخر زمستون که بحث سر این بود که انارها رسیدن ، یا دارن رو درخت از سرما می‌ترکن دیگه کسی درباره شون حرف نزده بود و من هم اصلن گذشت زمان رو نفهمیده بودم . برگهای انار زرد شده بود ، ریخته بود ، انارها سر شاخه‌های خشک مونده بودن ، چیده شده بودن و درخت دوباره برگ داده بود و شکوفه و باز انار و من اینجا هر روز درخت‌های سبز کوچه رو دیده بودم و اصلن نفهمیدم که فصل‌ها کی عوض شدن . اینجا انگاری زمان نمی گذره ، روزها مثل هم ، منظره‌ی درخت‌های کوچه و خیابون بی‌تغییر . هم نمی‌گذره هم سخت می‌گذره ، هی با حافظه‌ی درب و داغونم یادم میاد به پارسال که امتحان داشتم و روزها چقدر تنهایی و سخت گذشت ، امروز که داشتم وسط کتاب‌های روی میز شنا میکردم و از هرکدوم یه خط می‌خوندم رفتم از توی قفسه یه دفترچه آوردم ، دفترچه رو پارسال خریدم و از همون موقع هم توی قفسه مونده بود ، می‌خواستم طبقه بندی تومورهای فلان رو بنویسم و بزنم به در یخچال ، نوشتنم که تموم شد برگه رو کندم ، پشتش با خودکار آبی چند بار نوشته بودم هیچ کس نیست تو این عصرهای غمگین بهش زنگ بزنم . 

برچسب‌ها:

۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه

عصر خوابیدم ، تو خواب بیدار شدم و برق نبود ، در خونه رو باز کردم و رفتم بیرون ، خونه باز می‌شد به یه جایی شبیه محله‌های قدیمی شیراز ، بیرون هم همه جا تاریک بود اما یه چند نفر فندک و کبریت روشن کرده بودن . یه عالمه آدم جمع بودن تا آتیش‌بازی رو نگاه کنن ، همه سر‌ها رو به آسمون بود و مردم خوشحال بودن . دورتر از جمع ، زیر یه طاق ، یه عده نشسته بودن و یکی ساز میزد . من نه بلدم هیچ سازی بزنم نه اصلن هیچی ، اما آتیش بازی رو بیخیال شدم و رفتم وایسادم پیش اونایی که داشتن تو تاریکی به صدای ساز گوش می‌دادن . لباس خونه تنم بود ، لباس خونه ی امروزم ، یه تیشرت سفید که سر شونه اش پاره است و عین خیالم نبود . بعدش کم کم همه جا تاریک شد ، حتا اونایی هم که فندک و کبریت روشن کرده بودن هم نبودن ، تاریکی مطلق بود . از اون تاریکی هایی که چشم ها تو می‌بندی و باز می‌کنی و هیچ تغییری نمی‌بینی ، اونقدر تاریک . صدای ساز هم قطع شده بود ، اما غمم نبود ، نگران نبودم ، مدت طولانی همونجا ایستادم ، تنها چیزی که میدونستم این بود که کنارم آدم‌های دیگه‌ای هم هستن و تنها نیستم . مدت طولانی خواب تاریکی مطلق دیدم و وقتی بیدار شدم لبخند به لبم بود از خواب خوبی که دیده بودم .

برچسب‌ها: ,