ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۹, پنجشنبه

خواهرم بیدار می‌شه و چشماشو باز می‌کنه، توی تاریکی اتاق، پشت به نوری که از در می‌تابه ایستاده‌ام و با لبخندی به گشادی لبخند گربه‌ی چشایری توی آلیس در سرزمین عجایب دارم خواهرم رو نگاه می‌کنم. روی سرم هم مرغ‌مینام نشسته و با دقت زل زده بهش.
خواهرم عادت کرده دیگه جیغ نمیزنه.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۸, پنجشنبه

خلاصه بخوام بگم که چرا زدیم تو این کار

یه داستان هست به اسم جراح پروانه‌ها، توی یه کتاب به اسم "تارک دنیا مورد نیاز است"*
یه بچه یه جعبه‌ی قدیمی از توی یه عتیقه‌فروشی پیدا میکنه که توش انبر و تیغ‌های ظریف هست، راوی می‌گه یه چیزی بود شبیه وسایل دندونپزشکی و فروشنده بهش می‌گه که این ابزار جراحی پروانه‌هاست. پسر که اتفاقا چند وقت قبل کلی پروانه‌ی خشک شده دیده بوده جعبه رو می‌خره و به خودش جراحی روی پروانه‌ها رو یاد می‌ده تا دوباره زنده‌شون کنه.
هر وقت سر کار کشویی رو باز کردم و وسایل ظریف دندونپزشکی رو دیده‌م یاد این داستان افتاده‌م. برا من دندونپزشکی انقدر قشنگه، انقدر که هردفعه یاد جراح پروانه‌ها بیفتم.
امروز بعد از یک روز کامل بی مریضی وقتی دکتر مطب کناری گفت کار خیلی اشتباهی کردی دندونپزشکی خوندی ، در واکنشی کاملا غیرمنتظره نیشم باز شد. چون به این فکر کردم که امسال سال سختی بود، امسال سال تو ذوق‌زده‌شدن و تنها شدن بود، ولی با این‌حال من جلو رفتم، همیشه جلو رفته‌ام، چون حداقل بعد از این همه سختی ، هنوز کافیه یه کشو رو باز کنم تا وسایل توی کشو منو یاد یکی از قشنگ‌ترین داستان‌هایی که خوندم ‌‌بندازه.

*The Lepidoctor from Ten Sorry Tales by Mick Jackson

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۸, سه‌شنبه

Golconda

اولین بار که این اتفاق برام افتاد نشسته بودم توی اتوبوس و داشتم از کلاس زبان برمی‌گشتم خونه، مجله‌ی فیلم رو پام باز بود و داشتم ورقش می‌زدم که رسیدم به عکسی که از یکی از فیلم‌های سرگی پاراجانُف بود، یه مرد تنومند با سبیل سیاه کنار زنی نشسته بود و داشت از یه فنجون چایی می‌خورد. مرد از گوشه‌ی چشمش به زن نگاه کرد، یه قلپ چای خورد و فنجون رو گذاشت روی میز. وحشت‌زده از اینکه عکس برام تکون می‌خوره مجله رو بستم و از پنجره‌ی اتوبوس به آسمون فیروزه‌ای پاییز نگاه کردم و برگ‌های نقره‌ای سپیدارها که توی آفتاب برق می‌زدن. دوباره مجله رو باز کردم، خیلی با احتیاط به عکس نگاه کردم، باز هم مرد از گوشه ی چشمش به زن نگاه کرد و چای خورد. با قلبی که تاپ تاپ می‌زد تا خونه مجله رو بارها بستم و باز کردم و محو عکسی شدم که تکون می‌خورد. اگر تنها جعبه‌ی کوچیکی که قبل از رفتنم گذاشتم توی انباری هنوزم اونجا باشه اون مجله‌ی فیلم، جدا شده از بقیه مجله‌ها، هنوز هستش و مطمئنم هنوز اون عکس برام تکون می‌خوره. چی‌شد که یاد این افتادم؟ امروز اتفاقی چشمم خورد به نقاشی گُلکندای رنه مگریت. گُلکندا هم برای من تکون می‌خوره، مثل خیلی از تصویرهای دیگه‌ای که بعد از اون عکس دیدم و تکون خوردن. توی گٌلکندا مردهایی که توی آسمون معلق‌اند می‌شن قطره‌های آب، برق می‌زنن و می‌ریزن زمین، مثل یه بارون مدام. بعدن که بیشتر درباره‌اش خوندم دیدم گُلکُندا اسم یه شهر باستانی هست نزدیک حیدرآباد هند، پایتخت پادشاهی از روزهای دور، با معدن‌های الماس قدیمی‌‌ای که کوه نور و الماس امید ازشون پیدا شده. اسم گُلکندا رو دوست شاعر رنه مگریت روی نقاشی گذاشته و من نمیدونم چرا ، ولی من بارش الماس‌ها رو توش می‌بینم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۹, جمعه

For a wedding or a funeral :
David Bowie_ Absolute Beginners

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۸, دوشنبه

دوستم یه هاسکی داره که من جونم براش در می‌ره،البته الان دوماه بیشتره که ندیدمش و به این زودی ها هم نمی‌بینمش. گاهی وقتها که هاسکی‌ه خوابیده بود من آزارهای نرمال یه انسان عاشق به یه حیوان رو بهش می رسوندم، پوزه اش رو می‌بوسیدم، سرش رو می‌بوسیدم، پنجه‌های احمقش رو می‌بوسیدم. معمولا به روی خودش نمی‌آورد. یه کاری که می‌کردم و بعدش عذاب وجدان می‌گرفتم این بود که با زمزمه اسم صاحبش رو صدا می‌زدم. درحالی که خوابیده بود و چشماش بسته بود بیدار می‌شد و گوش‌هاش رو راست می‌کرد تا ببینه باباش کجاست. وقتی دوستم رو پیدا نمی‌کرد دوباره سرش رو می‌ذاشت زمین و چشماش رو می‌بست و من دوباره اسم دوستم رو زمزمه می‌کردم و داستان تکرار می‌شد. بعدش هم عذاب وجدان می‌گرفتم و می‌رفتم در اتاق دوستم رو باز میکردم تا بدوئه بپره رو تخت باباش و از دست من راحت شه.
چخوف که عزیز دل منه یه داستان داره درباره‌ی یه دختر و پسر جوون که با هم می‌رن توی برف سورتمه‌سواری، وقتی دارن از شیب به سرعت پایین میان پسره توی گوش دختره زمزمه میکنه اُلگا ایوانف دوستت دارم (یا یه اسمی شبیه این)، وقتی می‌رسن پایین تپه، دختره پسره رو نگاه میکنه و مطمئن نیست چیزی که شنیده واقعی بوده یا زاده‌ی خیالش و برای همین اصرار میکنه که یه بار دیگه سُر بخورن و تا آخر داستان چندین بار تپه رو میان پایین و هربار پسره دوستت دارم رو زمزمه میکنه و دختره سرگردون‌تر باقی می‌مونه. چیزی که به نظرم داستان رو غم‌انگیز میکنه اینه که پسره به احتمال زیاد اصلا قصدی نداره که به دختره بگه دوستت دارم و فقط داره سر‌به‌سرش می‌ذاره.

The flight

Look back with longing eyes and know that I will follow, 
Lift me up in your love as a light wind lifts a swallow, 
Let our flight be far in sun or windy rain-- 
But what if I heard my first love calling me again?

Hold me on your heart as the brave sea holds the foam, 
Take me far away to the hills that hide your home; 
Peace shall thatch the roof and love shall latch the door--

But what if I heard my first love calling me once more?

Sara Teasdale

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۱۲, چهارشنبه

که آفتاب رها گشتن قناری هاست

برای اولین بار رفتم تشییع جنازه، صبح سرد و آفتابیِ آبان، آسمون آبی، درختها هنوز سبز.
وقتی پشت تابوت از زیر درختها رد میشدیم، دستهای مامان که هق هق میکرد رو محکم گرفته بودم و محو بازی نور و سایه روی تابوت سیاه شده بودم.بین ما کسی بود که داغی آفتاب و خنکی سایه رو حس نمیکرد، دیگه هیچ وقت حس نمیکرد، و در کمال تعجب فکر کردن بهش غم انگیز نبود، آرامش بخش بود.
مامان میگه خاک مُرده سَرده، بعدش همه آروم بودن، دخترخاله ام هم دیگه گریه نکرد، درحالی که همه پشت ذهنشون زن نحیف و مهربونی بود که گذاشته بودنش توی خاک، نشستن توی رستوران کباب خوردن و از گارسون نوشابه و سماق خواستن.
خاک مُرده سَرده و آفتاب بیرون هنوز داغ بود.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۲۲, جمعه

وقتی اومدم اینجا شکسته بودم قطعه قطعه . پر از احساس گناه بودم ، نا امیدی ، غم مثل یه وزنه ی سنگینی بود توی دلم . هنوز توی دفترچه ام یادداشتهای اون روزی رو داشتم که با مانتوشلوار سورمه ای مدرسه رفتم پیش دکتر روانشناسی که توی بیمارستان نزدیک مدرسه بود . بیمارستان نوساز و قشنگ پر درخت ، آفتاب طلایی پاییز ، رفتم توی اتاقش و گریه کردم . من دنیا رو نمیدیدم همه چیز برام سیاه و تاریک بود مثل شب . دکتر زن مهربونی بود که برام قرص نوشت ولی من خجالت می کشیدم به بقیه بگم قرص میخورم یا میرم بعد از مدرسه یه دکتر روانشناس رو میبینم تنها کسی که کنارم بود مامانم بود که حتی از اینکه براش همچین بچه ی بدی هستم هم پر از احساس گناه بودم  . قرص هام رو درست نخوردم ، معلوم بود که اونسال کنکور قبول نمیشم و سال بعد هم بهتر نشدم و سال بعد هم .  یه روز وقتی اینجا سال دو بودم تصمیم گرفتم به خودم کمک کنم ، از توی اینترنت آدرس یه دکتر روانشناس رو پیدا کردم و رفتم برای خودم یه آویز سفالی با لعاب سبز خریدم و آویزون کردم دم در تا به خودم یادآوری کنم نباید عقب بکشم .
با این حال باز هم عقب کشیدم ، جنگیدن با افسردگی مثل داستانهای فیلمها نیست ، قهرمان فیلم تصمیم بزرگی میگیره و ورق های تقویم توی باد کنده میشن و طرف میره تا به هدف برسه و فیلم توی نود دقیقه تموم میشه . جنگیدن با افسردگی سالها وقت میبره و هیچ وقت برنده ی مطلقی نداره ، تنها کاری که میشه کرد اینه که سعی کنی تو کنترل بمونی و وقتی روزهای سخت میان بگذرونیشون تا تموم بشن . من این رو نمی دونستم ، با این حال هربار که افسردگی زمینم می زد بلند شدم . آویز لعابی سبزم دوبار لای در موند و شکست ، چسبوندمش . دکتری که توی اینترنت پیدا کرده بودم دکتر خوبی بود ، بهم گفت که دنبال دلیل نباشم هرچیزی شده رو قبول کنم و جلو برم . احتمالا این ویژگی ای هست که همه ی هندی ها دارن ، قدرت پذیرش . و من شروع کردم خودم رو قبول کنم . برای هر چیز کوچکی تو زندگی عذاب وجدان نداشته باشم ،خودم رو باری رو دوش بقیه حس نکنم . از اون روزی که آویز لعابی ام رو خریدم چهار سال می گذره . بودن تو اینجا بهم یاد داد صبور باشم . بهم یاد داد زندگی همینه که هست ، هرچیزی اتفاق افتاده ، افتاده تو نمی تونی گذشته رو تغییر بدی و جلوی خیلی از اتفاق های آینده رو هم نمیشه بگیری . تو لحظه زندگی کن و شاد باش ، شاید این تنها باری باشه که زندگی میکنی. من اینو بلد نبودم خیام خیلی سال پیش گفتتش " چون عاقبت کار جهان نیستی است ، انگار که نیستی چو هستی خوش باش" ولی من نفهمیده بودمش .
فکر نمیکنم هنوزم کامل بلدش باشم ولی دنیا خیلی روشن تره این روزها . آفتاب رو میبینم ، روزهای ابری رو . بوی خوب کلینیک دندونپزشکی می بردم به وقتی بچه بودم و دلم میخواست دندون پزشک باشم ، و از ته دلم قدردان میشم برای همه چیزهای خوبی که زندگی بهم داده ، همه ی چیزهای عادی و پیش پا افتاده ای که قشنگن ولی نمی فهمیم . سگی که با کنجکاوی مورچه های پای گلدون رو دنبال می کنه ، آسمون رو نگاه میکنه و هوا رو بو میکشه . بچه ای تمام مدت دستش رو روی یونیت دندونپزشکی مشت کرده و آخر وقتی نگران میشی و سعی میکنی مشتش رو باز کنی یه پنج روپیه ای عرق کرده می بینی که میشه باهاش یه بستنی کوچیک خرید . درخت گریپ فروتی که کیلومترها دور از وطن توی فصل بارون یه کشور استوایی شکوفه کرده .
و بعد روزهای خاکستری ای هم هست که هیچی نمی بینم ، زل میزنم به دیوار  و این دفعه به جای اینکه کشیده بشم تا ته سیاهی که پیش رومه به خودم میگم می گذره ، این آخر دنیا نیست و یه آهنگ شاد می ذارم و میرم ظرفها رو می شورم .


پ.ن: این رو نوشتم برای همه ی کسایی که افسرده ان، نا امیدن و دارند توی تاریکی مطلق دست و پا میزنن . زندگی خوبه و میشه بهتر شد میشه برگشت فقط باید شروع کرد و زمین خورد و بلند شد و بلند شد و بلند شد .