<data:blog.pageTitle/>

آبی کبود

۱۴۰۵ فروردین ۲۲, شنبه

ای شادی آزادی

احساس می‌کنم امید به یه ایران آزاد هیچ وقت در من نمی‌میره و این حس شادی‌ای که ازش می‌گیرم گاهی به اون حس شادی‌ای که آدمهای مذهبی از ایمانشون می‌گیرن تنه می‌زنه. 
این سه ماهی که گذشت سخت‌ترین سه ماه زندگی من بود و نبود. 
یه شب تو سرمای منفی سی کنار آتیش اسم کشته‌شده‌ها رو خوندیم و داد زدیم‌ به یادآر ، از سرمای زیاد شمع‌هایی که آورده بودیم خاموش می‌شد، حتی با اینکه دور آتیش وایساده بودیم. یه نفر چایی و قهوه آورده بود، یه لیوان چایی گرفتم و خوردم و گرم‌ نشدم،  دستام از سرما می‌سوخت. همچنان ولی داغی که به قلبم‌ بود انقدر حرارت داشت که بعدش پیاده راه افتادم تو خیابون‌های خالی و آروم نمی‌شدم. مژه‌های یخ‌زده از گریه، دست‌های مشت‌شده و بی‌حس توی دستکش از خشم و از سرما.
بعدش یه روز آفتابی کنار هزاران آدم دیگه قدم زدم. توی آسمون بی‌شمار drone برا فیلم‌برداری بود و با خودم‌ گفتم کاش پرنده بودن. هم‌قدمِ پلاکاردهای مُرده‌هایی که عاشق‌ترین زندگان بودن می‌شدم، یه کم کنار برنا راه می‌رفتم، یه کم‌ کنار زهرا، یه کم کنار مهرداد . پلاکاردهای دست‌ساز آدمهایی که مثل من داغ به دلشون بود و نشسته بودن و عکس مهرداد رو روی مقوای سفید چسبونده بودن و کنارش گل کشیده بودن. وقتی با هزاران‌ نفر دیگه هم‌قدمی، نمی‌دونی چند نفر دیگه جلوتر یا عقب‌ترن. فضای کمی برای حرکته و سری که دائم‌ به آسمون بلند می‌شه.
 هر پرنده‌نگری می‌دونه که پرنده از حرکت ناگهانی می‌ترسه ولی صدا براش ترسناک نیست. 
 و سرت که به آسمونه، کبوترهایی رو می‌بینی که از این حرکت مورچه‌وار نمی‌ترسن، کبوترهای مقاومی که زمستون‌های سخت اینجا رو روی برج‌های بلند می‌گذرونن. وقتی پلیس فوج drone ها رو متوقف کرد، کبوترها بالای سرمون بلند شدن. تماشای دور زدنشون بالای سر جمعیتی که آزادی رو فریاد می‌زد، تصویری هست که هر روز صبح بهش چنگ می‌زنم، وقتی که هنوز ظلم توی ایران پابرجاست، وقتی که دستم می‌ره سمت گوشی و می‌بینم زندانی‌ای که دیشب زنده بود امروز صبح فقط جسدی سرده‌.

۱۴۰۴ دی ۱۴, یکشنبه

Driving home 
blind
through heavy fog
torrential rain
tears.
Streetlights bloom into yellow tents,
fog pitching camp
along the road.

۱۴۰۴ شهریور ۱۹, چهارشنبه

Fall

September sun,

casting gold on the still-green trees,

their shadows banded across the asphalt.

A sudden blotch of red

pressed into 

the striped road.

Closer still—

a squirrel’s tail,

sparkling with quiet persistence.

برچسب‌ها:

۱۴۰۴ فروردین ۱۶, شنبه

In time of daffodils

I went for a walk around the still-frozen lake, apart from the resident ducks who stayed over winter, there was one goose who slipped and walked across the ice, enjoying the early spring sun. This haiku was born in that moment : 
Meanders
On melting ice 
The early-arriving goose

برچسب‌ها:

۱۴۰۴ فروردین ۵, سه‌شنبه

۱۴۰۳ اسفند ۳۰, پنجشنبه

قدم‌های 
محتاط گربه، 
وسط سفره‌ی هفت‌سین


۱۴۰۳ اسفند ۱۵, چهارشنبه

a contemplation on nature contemplating

هر چهارشنبه صبح سوار قطار که می‌شم اول همه‌چیز تاریکه، ولی بعد یواش یواش روز شروع می‌شه و سایه‌ی سیاه درخت‌ها و سرمه‌ای دشت‌های برفی پیدا می‌شه. کم‌کم طیف رنگ ها روشن‌تر میشه و روز زمستونی در مینیمال ترین حالت خودش شروع می‌شه. توی این فصل برای ماه‌ها چند رنگ مختصر دنیا رو می‌سازن، سایه‌های سیاه و آبی توی پس‌زمینه‌ی سفید. امروز مه هم هست، یه لایه‌ی خاکستری رو همه‌ی منظره‌ها.
بعد، گاهی خورشید در میاد و یه رنگ دیگه اضافه می‌شه. هیچ وقت به قشنگی رنگ زرد آفتاب روی سفید برف دقت کردین؟ یا رنگ آبی روشنی که خورشید به سایه‌ها می‌ده؟
چه سعادتیه شاهد زمستون بودن.