Waiting at the red light,
آبی کبود
۱۴۰۵ مهر ۳, جمعه
surrounded by green,
deep in the heart of summer,
you look up and realize
the old elm tree
never came back this spring.
۱۴۰۵ مرداد ۱۲, دوشنبه
مهتاب
نصفهشبها از خواب بیدار میشم و گریه میکنم. چند شبه که انگار برای بار اول توی این خونه مهتاب رو میبینم که پرنور و درخشان افتاده روی لحاف. قبل خواب ماه رو میشه دید، معمولی و دوره، ولی نصفهشب انگار اومده پشت پنجره، خودش پیدا نیست ولی نورش مثل یه مستطیل نقرهایی از پنجره کش اومده توی اتاق، تا کنار پای من. گاهی انقدر بیدار میمونم که قدم زدنش رو روی لحاف میبینم، از روی گلدونها به روی زمین، از روی پای شوهرم به روی پای من.
آفتاب شاد و پر سر و صدا و شلوغه، پر از صدای وز وز زنبور و جیک جیک پرنده، ولی مهتاب ساکته، هیچ صدایی همراهش نیست، مثل غم.
وقتی خیام میخونم حالم بهتره، چقدر معمولیه و در عین حال استثنایی. به دنبال معنی میگرده و میدونه نمیدونه و میدونه نباید بذاره زندگی به غم بگذره "چون نیست حقیقت و یقین اندر دست، نتوان به امیدِ شک همه عمر نشست"، یه شب که مهتاب روی لحاف بود و اشکهام رو ریخته بودم و خیام آرومم کرده بود، به یه رباعیاش رسیدم که شاید از خودشه و شاید عطار؛
مهتاب به نور دامن شب بشکافت
می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی
اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت
انگار این کلمهها وقتی نوشته شدن که کسی به سکوت درخشان مهتاب نگاه میکرده، به قدم زدنش روی تن درازکشیدهی ما، انگار دیگه تنها نیستم.
۱۴۰۵ خرداد ۲۴, یکشنبه
۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۲, سهشنبه
The cat is sleeping on the chair in the sun, I lie down on the couch and pick up my book. Two pages in and I feel her jump on my chest. She curls up, her neck pushing under my chin, still warm from the sunlight.
۱۴۰۵ فروردین ۲۲, شنبه
ای شادی آزادی
احساس میکنم امید به یه ایران آزاد هیچ وقت در من نمیمیره و این حس شادیای که ازش میگیرم گاهی به اون حس شادیای که آدمهای مذهبی از ایمانشون میگیرن تنه میزنه.
این سه ماهی که گذشت سختترین سه ماه زندگی من بود و نبود.
یه شب تو سرمای منفی سی کنار آتیش اسم کشتهشدهها رو خوندیم و داد زدیم به یادآر ، از سرمای زیاد شمعهایی که آورده بودیم خاموش میشد، حتی با اینکه دور آتیش وایساده بودیم. یه نفر چایی و قهوه آورده بود، یه لیوان چایی گرفتم و خوردم و گرم نشدم، دستام از سرما میسوخت. همچنان ولی داغی که به قلبم بود انقدر حرارت داشت که بعدش پیاده راه افتادم تو خیابونهای خالی و آروم نمیشدم. مژههای یخزده از گریه، دستهای مشتشده و بیحس توی دستکش از خشم و از سرما.
بعدش یه روز آفتابی کنار هزاران آدم دیگه قدم زدم. توی آسمون بیشمار drone برا فیلمبرداری بود و با خودم گفتم کاش پرنده بودن. همقدمِ پلاکاردهای مُردههایی که عاشقترین زندگان بودن میشدم، یه کم کنار برنا راه میرفتم، یه کم کنار زهرا، یه کم کنار مهرداد . پلاکاردهای دستساز آدمهایی که مثل من داغ به دلشون بود و نشسته بودن و عکس مهرداد رو روی مقوای سفید چسبونده بودن و کنارش گل کشیده بودن. وقتی با هزاران نفر دیگه همقدمی، نمیدونی چند نفر دیگه جلوتر یا عقبترن. فضای کمی برای حرکته و سری که دائم به آسمون بلند میشه.
هر پرندهنگری میدونه که پرنده از حرکت ناگهانی میترسه ولی صدا براش ترسناک نیست.
و سرت که به آسمونه، کبوترهایی رو میبینی که از این حرکت مورچهوار نمیترسن، کبوترهای مقاومی که زمستونهای سخت اینجا رو روی برجهای بلند میگذرونن. وقتی پلیس فوج drone ها رو متوقف کرد، کبوترها بالای سرمون بلند شدن. تماشای دور زدنشون بالای سر جمعیتی که آزادی رو فریاد میزد، تصویری هست که هر روز صبح بهش چنگ میزنم، وقتی که هنوز ظلم توی ایران پابرجاست، وقتی که دستم میره سمت گوشی و میبینم زندانیای که دیشب زنده بود امروز صبح فقط جسدی سرده.
۱۴۰۴ دی ۱۴, یکشنبه
Driving home
blind
through heavy fog
torrential rain
tears.
Streetlights bloom into yellow tents,
fog pitching camp
along the road.
۱۴۰۴ شهریور ۱۹, چهارشنبه
Fall
September sun,
casting gold on the still-green trees,
their shadows banded across the asphalt.
A sudden blotch of red
pressed into
the striped road.
Closer still—
a squirrel’s tail,
sparkling with quiet persistence.
برچسبها: poems