مهتاب
نصفهشبها از خواب بیدار میشم و گریه میکنم. چند شبه که انگار برای بار اول توی این خونه مهتاب رو میبینم که پرنور و درخشان افتاده روی لحاف. قبل خواب ماه رو میشه دید، معمولی و دوره، ولی نصفهشب انگار اومده پشت پنجره، خودش پیدا نیست ولی نورش مثل یه مستطیل نقرهایی از پنجره کش اومده توی اتاق، تا کنار پای من. گاهی انقدر بیدار میمونم که قدم زدنش رو روی لحاف میبینم، از روی گلدونها به روی زمین، از روی پای شوهرم به روی پای من.
آفتاب شاد و پر سر و صدا و شلوغه، پر از صدای وز وز زنبور و جیک جیک پرنده، ولی مهتاب ساکته، هیچ صدایی همراهش نیست، مثل غم.
وقتی خیام میخونم حالم بهتره، چقدر معمولیه و در عین حال استثنایی. به دنبال معنی میگرده و میدونه نمیدونه و میدونه نباید بذاره زندگی به غم بگذره "چون نیست حقیقت و یقین اندر دست، نتوان به امیدِ شک همه عمر نشست"، یه شب که مهتاب روی لحاف بود و اشکهام رو ریخته بودم و خیام آرومم کرده بود، به یه رباعیاش رسیدم که شاید از خودشه و شاید عطار؛
مهتاب به نور دامن شب بشکافت
می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی
اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت
انگار این کلمهها وقتی نوشته شدن که کسی به سکوت درخشان مهتاب نگاه میکرده، به قدم زدنش روی تن درازکشیدهی ما، انگار دیگه تنها نیستم.
0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی