ای شادی آزادی
احساس میکنم امید به یه ایران آزاد هیچ وقت در من نمیمیره و این حس شادیای که ازش میگیرم گاهی به اون حس شادیای که آدمهای مذهبی از ایمانشون میگیرن تنه میزنه.
این سه ماهی که گذشت سختترین سه ماه زندگی من بود و نبود.
یه شب تو سرمای منفی سی کنار آتیش اسم کشتهشدهها رو خوندیم و داد زدیم به یادآر ، از سرمای زیاد شمعهایی که آورده بودیم خاموش میشد، حتی با اینکه دور آتیش وایساده بودیم. یه نفر چایی و قهوه آورده بود، یه لیوان چایی گرفتم و خوردم و گرم نشدم، دستام از سرما میسوخت. همچنان ولی داغی که به قلبم بود انقدر حرارت داشت که بعدش پیاده راه افتادم تو خیابونهای خالی و آروم نمیشدم. مژههای یخزده از گریه، دستهای مشتشده و بیحس توی دستکش از خشم و از سرما.
بعدش یه روز آفتابی کنار هزاران آدم دیگه قدم زدم. توی آسمون بیشمار drone برا فیلمبرداری بود و با خودم گفتم کاش پرنده بودن. همقدمِ پلاکاردهای مُردههایی که عاشقترین زندگان بودن میشدم، یه کم کنار برنا راه میرفتم، یه کم کنار زهرا، یه کم کنار مهرداد . پلاکاردهای دستساز آدمهایی که مثل من داغ به دلشون بود و نشسته بودن و عکس مهرداد رو روی مقوای سفید چسبونده بودن و کنارش گل کشیده بودن. وقتی با هزاران نفر دیگه همقدمی، نمیدونی چند نفر دیگه جلوتر یا عقبترن. فضای کمی برای حرکته و سری که دائم به آسمون بلند میشه.
هر پرندهنگری میدونه که پرنده از حرکت ناگهانی میترسه ولی صدا براش ترسناک نیست.
و سرت که به آسمونه، کبوترهایی رو میبینی که از این حرکت مورچهوار نمیترسن، کبوترهای مقاومی که زمستونهای سخت اینجا رو روی برجهای بلند میگذرونن. وقتی پلیس فوج drone ها رو متوقف کرد، کبوترها بالای سرمون بلند شدن. تماشای دور زدنشون بالای سر جمعیتی که آزادی رو فریاد میزد، تصویری هست که هر روز صبح بهش چنگ میزنم، وقتی که هنوز ظلم توی ایران پابرجاست، وقتی که دستم میره سمت گوشی و میبینم زندانیای که دیشب زنده بود امروز صبح فقط جسدی سرده.
0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی