<data:blog.pageTitle/>

آبی کبود

۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه

آفتاب بعد از ظهر پاییز رو هر چیزی که بیفته قشنگه . مثلن دیروز آفتاب افتاده بود روی کفش های کپه شده دم در و می شد همه ی بعدازظهر بهشون زل زد .
حالا به این فکر کنید که ساعت چهار که من برمیگردم خونه ، یه دیر ، صومعه یا هرچی هست که یه مجسمه ی کوچیک مریم مقدس رو سردرش داره و هروقت وسط بدو بدوی رفتن خونه و به ناهار رسیدن چشمم بهش میفته و به سایه اش که روی دیوار پشت سرش کش اومده تا چند ثانیه مبهوتش میشم . مریم مقدس یه پروژکتور هم پایین پاش داره که میخواستم تو این مجال بگم که به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره ، وقتی آفتاب این ساعت هست که همچین چیز قشنگی رو روشن کنه .

برچسب‌ها:

3 نظر:

Blogger mahshad گفت...

مث امروز.. مث امروز که آدما، اووون همه آدم، داشتن ورزش می کردن تو سایه؛ پیرمرده، خسته، دست هاش محکم روی دسته ی عصا، نشسته بود روی نیمکت پارک، و شونه ی راستشو، آستین کت قهوه ای روشنشو آفتاب کم رنگ صبح خنک آخرهای آبان گرفته بود..

۲۶ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱:۳۴  
Blogger Marjan گفت...

چه کامنت قشنگی زیر پست من گذاشتی.

۲۶ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۵:۴۹  
Blogger Universal Emptiness گفت...

سایه های شل و ول کش اومده از افتاب پاییز و سوز سرد و مریم مقدس و ناهار رو میشه باهاشون یه عمر زندگی کرد ،
ولی میتونی پروژکتور رو واسه چند ثانیه تحمل کنی حتی ؟

۴ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۰:۳۵  

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی