<data:blog.pageTitle/>

آبی کبود

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

تنها دوست و بهترين دوست

خوبه آدم يه دوست داشته باشه كه هفته اي يه بار بهش زنگ بزنه . خوبه هر هفته وظيفه ي خودش بدونه زنگ بزنه به دوستي كه نه توي دبيرستان باهاش هم رشته بوده ، نه توي مدرسه باهاش همكلاس بوده و نه الان مسير زندگيشون حتي ذره اي به هم شبيه هست .
خوبه كه بهش زنگ بزنه و باهاش حرف بزنه و خيلي وقت ها موضوع براي صحبت كردن كم بياره و ساكت بشه ... از دوستش بپرسه داره چي كار مي كنه و اون جواب بده دارم لوبيا پلوي سرد ظهر رو مي خورم . بعد آدم بهش پيشنهاد بده كه لوبياپلوشو گرم كنه و با كره بخوردش و بعد از چند دقيقه كه دوباره بين دو نفر سكوت شد ازش بپرسه كه غذاشو چي كار كرده و اون جواب بده كه حوصله اش نشده گرمش كنه و در عوض كره رو گرم كرده و ريخته روش . بعد باز سكوت بشه و اون ور خط غذاشو بجوه و شما اين طرف خط به صداي ملچ ملوچ خوردن لوبياپلوش گوش بديد و ته دلتون از اين مكالمه كه سالهاست وسطش از اين سكوت ها داره و از اين دوستي خوشحال باشيد .

برچسب‌ها:

2 نظر:

Blogger saber nourizadeh گفت...

منم بهترین دوستم و تنها دوستم اینجوریه

فقط بجای لوبیا پلو، صحبت سیگاره و بجای کره، معایب کبریت و مزایای فندک

ما نه همکاریم نه دوست قدیمی دوران تحصیل، من مهندسم اون وکیل،

مرسی که همچین متنی نوشتی

۲ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۵۰  
Anonymous ناشناس گفت...

aaaaaaaaaaaaaaa :))

۷ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۴۸  

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی