۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۰, جمعه


صبح از خواب بیدار شدم ، آبگرمکن رو روشن کردم ، صبحونه خوردم ، گفتم حالا تا آب گرم شه لم بدم رو تخت ، خوابم برد و از کلاس جا موندم . بعد بیدار شدم با حوصله و خوشحالی پنهانی از این که جا موندم رفتم حموم و ناخن‌هام رو لاک زدم و خونه رو تمیز کردم و مشق نوشتم و موهام رو بافتم و رفتم سر کلاس بعد از ظهرم . کلاسه تشکیل نشد ، دوستم یه انترن رو پیدا کرده بود که داشت می‌رفت و کمدش رو نمی‌خواست ، رفتم یه قفل خریدم و کمد رو ازش گرفتم . سه سال بود که کمد می‌خواستم ، هر روز کشیدن اون همه وسایل کمر آدم رو می‌شکنه . دختره چتری های قهوه ای داشت ، دلم خواست من به جاش بودم و کمدم رو می‌دادم به یکی دیگه و برا همیشه از اینجا میرفتم . گاهی عصرها از دانشگاه دلم نمی‌خواد برم خونه ، با اینکه از خستگی آخر وقت‌ها همیشه در حال از حال رفتنم ، گاهی از تنهایی‌ام بیزار میشم . دو هفته قبل بیست و سه سالم شد ، من از بزرگ شدن خوشم میاد ، بچگی برای من ترسناک و تاریک بود ، الان حس میکنم که بزرگ شدم، انقدر که بتونم از پس تنهایی تو اینجا بر بیام ، چیزهای خوب رو پیدا کنم و خوشحال باشم بدون اینکه مثل بچگی انقدر از همه چیز بترسم . امروز مثلن خوب بود و خوشحالم ، وقتی برگشتم بارون گرفت ، چایی دم کردم و نشستم تو آشپزخونه و از پنجره درخت خیس کوچه رو نگاه کردم و اینا رو نوشتم .  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر