<data:blog.pageTitle/>

آبی کبود

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

مي‌پيچيم تو كوچه ، كوچه تاريكه ، يكي داره تو تاريكي مي دوئه ، يه موجوديه شبيه چاردست . هرچي نگاه مي كنم نمي تونم بفهمم چيه . وايميسيم در خونه ، پياده مي‌شم در پاركينگ رو باز كنم . مجبورم يه دستي در رو باز كنم چون دارم بستني قيفي مي خورم . هموني كه شبيه چاردست هست مي رسه بهم . پسر دوازده ساله‌ي همسايه است كه داداش هشت ساله اش رو كول كرده و مي دوئن . وقتي از كنار من كه با بستني قيفي و نيش باز خشكم زده مي گذرن مي خندن . بهشون مي گم بدوئين بدوئين كه تابستون تموم شد ، بعدم بستنيمو يه ليس مي‌زنم .

برچسب‌ها:

2 نظر:

Blogger Melancholya گفت...

چه پایان خوشگلی :)

۳۱ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۰۲  
Blogger Universal Emptiness گفت...

جالبه که ذهنت انقدر سریع و خوب هم تصمیم گیری می کنه ، چاردست !
ولی واقعا از شوخی گذشته تابستون تموم شد ،
پوف ..

۱ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۵:۳۳  

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی