۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

مدتی هست خیلی بد می خوابم . خوابم نمی بره . توی خواب کابوس می بینم و وقتی بیدار می شم خسته ام.
با این توضیح امروز ظهر که به یه خواب عمیق بی کابوس فرو رفته بودم ، با صدای خیلی بلندی از خواب پریدم .
همسایه بود . ظهر ها سرو صدای ساختمون سازیش میاد اما این بار صدا خیلی بلند بود.
داره یه اتاقک روی پشت بومشون می سازه ، که دورتا دورش شیشه است . قبلش هم یه طبقه ی دیگه روی پشت بوم قبلیه ساخته و کم کم خونشون داره شبیه خونه ی ویزلی ها توی هری پاتر می شه که طبقه های مختلف، کج و ناموزون و با جادو، روی هم بند شده بودند .
سعی کردم دوباره بخوابم اما نتونستم . صدای فرز می اومد . بعد با پتک روی یه صفحه ی آهنی می کوبیدند . برای چند ثانیه سکوت می شد و سکوت با صدای بلبلی که توی حیاطشون آواز می خوند شکسته می شد ... و این داستان تا عصر ادامه داشت .
مطمئن نیستم بعد از تموم شدن ساختمون سازی این زنجیری ها ، دیگه قوای ذهنی سالمی برام مونده باشه.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر