<data:blog.pageTitle/>

آبی کبود

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

خواهر كوچكم بشدت ذوقزده است و داره دوستهاي متعجبش رو توصيف مي كنه كه مثلا تو كف كار محشري كه خواهرم انجام داده مونده ان.
مي گه : واي مرجان بايد مي ديديشون ، همشون چشاشون چارچنگولي زده بود بيرون .

برچسب‌ها: ,

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی