خواهر كوچكم بشدت ذوقزده است و داره دوستهاي متعجبش رو توصيف مي كنه كه مثلا تو كف كار محشري كه خواهرم انجام داده مونده ان.
مي گه : واي مرجان بايد مي ديديشون ، همشون چشاشون چارچنگولي زده بود بيرون .
مي گه : واي مرجان بايد مي ديديشون ، همشون چشاشون چارچنگولي زده بود بيرون .
برچسبها: از آدم های دور وبر, خانواده ام
0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی