<data:blog.pageTitle/>

آبی کبود

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

من دارم مي رم سفر و من چمدون مي بندم و من ممكنه چيزي رو جا بذارم .
من اگه چيزي رو جا بذارم خيلي غمگين مي شم و حالم گرفته مي شه .
اما نه اونقدر كه شماها اذيتم مي كنيد و هي از توي هال داد مي زنيد كه نيم ساعت ديگه بيشتر وقت نداري ، وقتي دارم سعي مي كنم مثه يه باتري خورشيدي ايمي آدامزِ جولي و جوليا رو ذخيره كنم براي اونجا.

برچسب‌ها:

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی