کافکا در خواب بعد از ظهر
داشتم گریه می کردم،بعد گریه ام بند اومد ، دعا کردم و خوابم برد.
گریه ی عادی ، بعد از خوندن یه مطلب وحشتناک در مورد باز داشتگاه کهر یزک.
وقتی خواب بودم ، برام اس ام اس اومد ، مدت هاست که صدای افتادن یه سکه رو میده.سکه می افته روی سنگ یا همچین چیزی با سه بار برخورد و بعد وایمیسه .
از خواب پریدم ، با آهنگ افتادن سکه سه بار سرم تکان خورد و بیدار شدم .قلبم می زد ، یادم اومد داشتم "کافکا در کرانه "رو می خوندم...کتاب رو باز کردم و ادامه دادم...کافکا توی یه بیشه پشت معبدی به هوش میاد ،توی دستشویی معبد روی لباسش خون می بینه و ترس برش می داره و دستهاش می لرزه و دندون هاش تق تق صدا می ده.
من هم دست هام می لرزه و قلبم می زنه .به اندازه ی کافکا ترسیده ام.
فصل رو که تموم می کنم یه لیوان آب می ریزم و میام می نشینم پشت کامپیوتر.
خواب بعد از گریه زیادی لطیف هست،انگار بدن خودش ، خودش رو آروم می کنه.بعد اگر از این خواب بپری ،اونم وقتی که تازه خوابت برده حسابی وحشت می کنی.بدنت که تازه آرومت کرده بوده هم حسابی وحشت می کنه.
0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی